مینا و آرمینا

با تاخیر

سلامی چو بوی خوش آشنایی.

بالاخره بعد از چندوقت فرصت کردم خدمت برسم.

اول اینکه سال نو را با کلی تاخیر تبریک میگم.

تو این مدت که ننوشتم آرمینا خانوممون کلی شیرین زبون شده واسه خودش.والبته زورگو.امروز برده بودمش پارک.به قول خودش نی نیابازی میکردن رفته دست نینی رو از رونرده سرسره برداشته دعواش میکنه میگه ااااااااا من برم .نی نی طفلک هم کلی تعجب کردووایستاد تا این خانوم بره.

خانوم خانوما یاد گرفته هرچی میگیم میگه خودتی.(میگیم پررو میگه خودتی.میگیم عبضی میگه.......................)

خلاصه از اونی که میترسیدیم سرمون اومد شد یه بچه پررو.همونی که عمه راحله دوست داشت.(مگه بچه عمه راحله رو نبینم)

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥۱ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٩ - مینا

آرمینا

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠۸ ‎ب.ظ - شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ - مینا

آرمینا بزرگ شده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه مامانا وقتی بچشون کارای آدم بزرگا رو انجام می ده احساس میکنن دیگه داره بچشون بزرگ می شه.اما آرمینا چون همیشه حرفا وکاراوبازی هاش بزرگونه بوده(شایدم چون اطرافش بچه نبوده) با کارای بچه گونه آدم فکر می کنه عوض شده وداره یه جورایی بزرگ میشه.

دیروز مشغول کارام بودم که دیدم یه عروسکی روکه از تو" سک سک"درآورده بود  تو بغلش گذاشته و داداش(لالاش) میکنه.کاری که همه دختر بچه ها میکنن ولی برای ما عجیبه.

خلاصه عجیب تر اینکه با شیشه شیرهاشم که هیچوقت استفادشون نکرد به عروسکش مثلا"شیر دادوخودشم شیری رو که براش تو شیشه ریخته بودم تا ته خورد.

خب منم حالا با این کارای بچه گانش فکر میکنم دخترم داره بزرگ میشه.

خیلی عجیبه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:۳۸ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸ - مینا

خاله میتا

خاله میترای آرمینا چهار ماهی هست که رفته تادادا(کانادا).فکر میکردم اگه برگرده چون موقع رفتن آرمینا کوچیک بوده چیزی یادش نیاد و تنها خالشو فراموش کنه.اما امروز ثابت کرد که اینطور نیست .داشتم با میتا چت می کردم و تصویرش رو هم داشتم که آرمینا دیدو گفت :مامان میتاو سییل(سهیل ).میتا  هبو درس تن(لبو درست کن).آخه میترا چند وقت پیش عکسایی فرستاد که دا شت لبو درست می کرد.آرمینا اونا رو دیده بودویادش بود.

هر وقتم میریم خونه مامانم عکساشونو میخوادو کلی بوسشون میکنه.

خوشحالم که آرمینا خاله از دیده رفتشو از دل نبرده وخیلی دوسش داره.

ماچاینم برای خاله میتا برای همیشه

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ - شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸ - مینا

هوو

میگن دختر هووی مادره.شنیده بودم ولی باور نداشتم.حالا بهم ثابت شد .آرمینا خانوم ما تازگی ها حساسیت خاصی نسبت به پدر محترم پیدا کرده اند وکسی علی الخصوص اینجانب حق هیچ گونه حرف زدن با ایشان را ندارد .چون این پدر تنها متعلق به خودشان می باشد .دربست.خلاصه هوویی پیدا کردیم بیا وببین.صبح که از خواب بیدار می شه اول پیش باباش میره :(باباجون من باباجون من)انگارنه انگار که ما هم هستیم دو تایی با هم خوش وبش می کنن وصبحانه می خورن گا هی هم خانوم یه گوشه چشمی  به ما داره اونم وقتی شیر می خواد.البته من خودم همیشه آرزو داشتم رابطه دخترم با باباشخیلی خوب باشه چون اینجوری خیالم از آیندش هم راحت تره.آرمینا عاشق باباش .اینو از خودم یاد گرفتهخجالتخنده

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ - جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ - مینا

وکالت

آرمینا خانوم ما  داره  سومین شغلشم انتخاب می کنه. وکالت .اون عاشق حق وحقوق گرفتنه. چطوری؟این چند روز تعطیلی رفته بودیم مسافرت .عروسی دعوت دا شتیم .به قول آرمینا خانوم ( ااوسی نانای). خونه بابابزرگم بودیم.

بابا بزرگم جای خاصی واسه نشستن  تو خونشون داره.کنار بخاری .روی تشکچه.این خانومی به این قضیه پی برده بود طی این چند روز هر کی اونجا می نشست با توپ پر دعواش می کرد ومی گفت (پاشو پاشو ااااا جای باباجون).

یه روز هم که مامانم صندل بابامو پوشیده بود بهش گفت درآر دیی(ددمپایی)بابایی وباز هم به این راضی نشد و اونو به زو از مامانم گرفت و پای بابام کرد تازه جالب تر اینکه به این هم راضی نشد و گفت دیی مامان جون تو؟(دمپایی مامان جون کو؟)بعد هم با تلاش های مکرر اونو پیدا کرد وشخصا" تحویل مامان جون داد .

کاش تو مملکت ما هم حداقل یه چندتایی از این مسوولین پیدا می شد!!!!!!ساکت

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:۱٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ - مینا

تجویز

آرمینا خانوم ما چند وقت پیش سما(سرما)خورده بود .تقریبا" یه یک هفته ای شربت وقطره به زور چپوندیم تو دهنش تا خوب شد دو روز پیش که با مامان جونش(مامان من)حرف می زد.گفت. سیام مامان جون سما؟(من بهش گفته بودم مامان جون سرما خورده)شبت درس دته(یعنی شربت قرص قطره بخور خوب میشی)اینم از تجویز دخترِپرروی ما.این دختر ‍‍‍پررو تا الان پ‍ا تو کفش دو تا شغل مهم کرده نجاری و ‍‍‍‍پزشکی .خداخودش رحم کنه .نیشخند

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢٥ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸ - مینا

عموبابا

آرمینا از وقتی چشم باز کرده عمو و باباش رو در کنار هم دیده آخه اونا با هم کارمی کنن.از وقتی میتونه حرف بزنه هر وقت با باباش حرف می زنه میگه عمو یعنی حاله عموشو میپرسه از عموش حال باباش رو.دیشب که عموش زنگ زده بود یه دفعه ذوق زده شد و گفت عمو سیام بابا (سلام).

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ - جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸ - مینا